خوب حالا که مطلب خيلی خصوصی زير را نوشتم و از سيستمم بيرونش کردم ، می خواهم اينجا يک نوشابه به افتخار خودم باز کنم که ديروز يک فصل از تحقيقات تزم را که از تابستان با هزار مشکل کوچک رويش کار کرده ام با موفقيت ِ تمام به نتيجه رساندم. اين نوشابه لذت غريبی دارد!
به افتخار خودم.......... هیییییییییییییییییییی
Friday, October 31, 2003
بعضی لحظه ها حس می کنم که اگر به ندای درونم گوش ندهم و راهم را نکشم وبروم؛ که اگر از موقعيت داغونی که توش گير کرده ام نزنم بيرون، به خودم خيانت کرده ام. حس می کنم که اگر ناجی خودم نباشم، روزها و ساعتها با احساس اين خيانت دردناک دست و پنجه نرم خواهم کرد. اين لحظه ها که می رسند اگر خودخواه نباشم بهای سنگينی خواهم پرداخت. اينها را سخت ياد گرفتم، سخت با بارها تجربه. اما امروز ديگر می دانم و گاهی که خودم را به کوچه علی چپ می زنم و به موقع خودم را نجات نمی دهم خيلی احساس بدی می کنم...... اين لحظه ها اکثر اوقات مثل يک گلوله برفند در سر آشيبی و اگر بگذاری بهمن شوند همه چيز را زير خودشان مدفون می کنند. مهم نيست که با يک لبخند خودم را نجات دهم يا داد و بيداد راه بيندازم؛ در آن لحظه فقط بايد يک نقطه از هر راهی گير بياورم و بگذارم ته يک پاراگراف و خلاص!
.
.
.
.
.
.
.
.